درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
|
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
طراحی سایت
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...
طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...
مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...
ادامه مطلب يادت نره
روزی روزگاری در جنگلی زیبا و دورافتاده حیوانات جنگل در کنار هم با
خوبی و خوشی زندگی می کردند. یک روز حیوانات برای اینکه تنوعی
بشه و جنگل از این یکنواختی در بیاد تصمیم می گیرند که سلطان
جنگل رو هر ساله تغییر بدند و هر سال یکی از حیوانات سلطان بشه.
خلاصه سال اول قرعه ی کار به نام روباه افتاد. از قضا در این جنگل
خرگوش خوشگلی بود که روباه خیلی چشمش اونو گرفته بود و دنبال
فرصت بود که از خرگوش سواستفاده کنه. یه روز روباه ، خانم خرگوشه
رو تنها یه گوشه گیر میاره و خواست بهانه ای رو بتراشه که یه حالی
ببره. به خرگوش میگه : چرا گوشات درازه؟ خرگوش بیچاره جوابی برای
گفتن نداشت ، روباه هم کلی اذیتش میکنه. خلاصه روباه به همین
بهونه هر وقتی که خرگوش رو تنها می دید خرگوشه رو اذیت می کرد و
بهش تجاوز میکرد. تا اینکه خانواده خرگوش شاکی میشن و از روباه
شکایت می کنند. شیر که سلطان قبلی جنگل بود پیش روباه میره و
بهش میگه که خانواده خرگوش ازت شکایت کردند و میگه که این دفعه
یه بهونه ی دیگه گیر بیاره مثلا بهش بگو که برات هویج بیاره اگه بزرگ
بود بهش بگو من کوچیک میخواستم اگه کوچیک آورد به بهونه ی اینک
هویج بزرگ میخواستی اذیتش کن.
خلاصه روز بعد روباه خرگوش رو تنها گیر میاره بهش میگه که من هویج
میخوام…
خرگوش میگه: هویج کوچیک میخوای یا بزرگ؟
روباه هم که بهونه ای نداشت میگه : من نمی دونم چرا گوشات
درازه!!!!!!!!
یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ
رو دوچرخه پا میزد،
رد شدش از دم باغ
پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید
یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ
وقتی جیک جیکو میکرد،
آب میکردش دل سنگ
ادامه مطلب يادت نره
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...
ادامه مطلب يادت نره
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ
درخت گلابی ای فرستاد که درفاصله ای دور از خانه شان روییده بود.
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم
در پاییز به کنار درخت رفتند.سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست
که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.پسر اول گفت:
«درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.»
پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با
شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.»
پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!»
مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط
یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید.
همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید
فقط در انتها نمایان می شود. وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند!
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری
پاییز را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن.
لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند
بزرگتر که شدم، به فکرم رسید که صدا برای ما انسان ها خیلی مهم است. پس در جواب مادرم گفتم: "مـامـان، فـکر می کنم گوش ها مهمترین عضو بدن هستند". اما مادرم گـفت: "نـه پـــسرم، اشتباه می کنی. خیلی آدما ناشنوا هستند. بازم برو فکر کن، بعدا" ازت می پرسم."
چند سال گذشت و قبل از اینکه مادرم سوالش را تکرار کند، دوباره شروع کردم به فکر کردن و این طور نتیجه گیری کردم که بالاخره جواب صحیح را پیدا کردم. پس به مادرم گفتم: "مامان، بالاخره فهمیدم کدوم عضو مهمتره. چشم، چشم از همه اعضای بدن مهمتره."
مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: "خیلی خوب داری همه چیز رو یاد می گیری، اما بازم جوابت صحیح نیست، چون خیلی آدما نابینا هستند. بازم برو فکر کن، بعدا" ازت می پرسم."
از قرار معلوم بازم اشتباه کرده بودم. اما دست از تلاشم برنداشتم، چون مادرم هر چند سال یکبار این سوال را از من می پرسید و هر بار که جواب می دادم، طبق معمول می گفت: "نه پسرم جوابت درست نیست، ولی خوشحالم. چون داری هر سال باهوش تر میشی."
تا اینکه سال قبل، پدربزرگم مرد و این مسئله ای بود که قلب همه ما را به درد آورد. همه داشتیم گریه می کردیم. حتی پدرم هم گریه می کرد. وقتی که می خواستیم برای آخرین بار پدربزرگ را ببینیم و با او خداحافظی کنیم، مادرم رو به من کرد و گفت: "عزیز دل من، هنوزم نفهمیدی که مهمترین عضو بدن کدومه؟"
از اینکه مادرم درست در چنین لحظه ای این سوال را از من پرسید سخت تعجب کرده بودم. همیشه فکر می کردم این یک بازی بین من و مادرم است. مادرم که تعجب را در صورت من دید، گفت: "این سوال خیلی مهمه. اگر به این سوال جواب بدی، اونوقت می فهمم که معنی واقعی زندگی رو فهمیدی."
"در این چند سال هر وقت ازت می پرسیدم مهمترین عضو بدن کدومه، هر بار بهت می گفتم که داری اشتباه می کنی و همیشه هم مثالی میزدم که بفهمی چرا جوابات اشتباهه. اما امروز همون روزیه که باید درس مهمی یاد بگیری."
بعد نگاهی به من انداخت. نگاهی که تنها در یک مادر دیده می شود. به چشمان خیس از اشکش نگاه کردم. مادرم گفت:"عزیز دلم، مهمترین عضو بدن، شانه های توست".
گیج و متحیر پرسیدم: "چرا، چون سر روی آن قرار دارد"؟ اما مادرم در جواب گفت:"نه برای اینکه وقتی دوست یا همسرت ناراحت است و گریه می کنه، سرش رو روی شونه های تو میذاره. عزیز دلم، هر کسی توی این دنیا به یک شونه نیاز داره که برخی مواقع سرش رو روی اون بذاره. فقط دعا می کنم تو هم دوست یا همسری داشته باشی که در هنگام نیاز سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی تا کمی تسلی پیدا کنی".
همانجا و همان لحظه بود که دریافتم مهمترین عضو بدن نه تنها خودپسند است، بلکه در برابر غم و اندوه سایرین خود را مسئول می داند و با آنها همدردی می کند!!
خوشا به حال کسانی که شانه ای برای گریستن دارند و بدا به حال کسانی که از این نعمت بی بهره هستند.
اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار، دلش به حال او رحم آمد ، از اسب پیاده شد و او را بر اسب نشانید تا او را با مقصدش برساند.
مرد افلیج بر اسب که نشست ، دهنه اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم و با اسب گریخت ، اما پیش از آنکه از صدا رس دور شود ، مرد سوار در پی آن فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی. اسب برای تو ، اما گوش کن ، چه میگویم .
مرد افلیج اسب را نگه داشت .
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ * نگو چگونه اسب را بدست آوردی ، چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند.
مرد افلیج گفت: از آن روز که من را در یاد است در کنار این راه در تماشای سواران بودم. در اندیشه شدم ، این چه بازی است که در آن من پیاده و بازنده ام.
با خود گفتم: اگر این بازی تا به آخر شود، سر انجام مرا جز خاک گور چیز دیگر نیست ، پس آن بهتر، قبل از آنکه به آخر خط برسم بازی را دگر سازم.
مرد سوار گفت: و بر آن شدی اسب دیگر کسان ببری ؟
مرد افلیج گفت : آری چرا نه ؟ اسب را جز سواری دادن کاری نیست ، می خواهد تو باشی ، می خواهد من باشم.
مرد سوار گفت: تو دگر بر چه آیینی که دزدان نیز در آیین خود جوانمرد را می شناسند. من در حق تو جوانمردی کردم ،از برای یاری تو دست دراز کردم، بر کفم آتش نهادی ، این جفا سزاوار من نبود.
مرد افلیج گفت : نخست آنکه تو جوانمردی نکردی ، ترحم کردی ، و دیگر ،آنچه تو به آن میگویی جوانمردی ، من به آن میگویم اسب. سه دیگر ، من نمی بردم، دیگری می برد ، پی آن چگونه است دیگران سزاوارند سوار باشند ، اما سزای من پیاده بودن است.
آیین از آن تو ، من اگر بخواهم بر آیین تو باشم ، تمام عمر باید در کنار این راه اوقات خود هدر کنم .
تو بر آیین خود باش ، من اسب را میبرم.
مرد سوار گفت : پا از گلیم خویشتن نباید دراز کرد .
مرد افلیج گفت : آن گلیم که می گویی در باور من بود ، بسیار رنج بردم تا آن را زدودم ، اکنون بر آنم که باور را باور نکنم.
مرد سوار گفت: اما آن اسب از آن من است.
مرد افلیج گفت : از آن تو بود ، اکنون دیگر مال من است .
مرد افلیج لگام کشید ، اسب بر روی دو پا بلند شد و به تاخت درامد .
مرد سوار دست در پس سنگی برد تا به سوی مرد افلیج پرتاب کند ، مرد افلیج در حالی که دور میشد گفت : بازی سنگ پرانی را دها بار من انجام دادم ، تا بلکه سواری را از اسب به زیر کشم ، اما نشد .
ریشه سنگ از خاک بیرون نیامد که نیامد ، حال با جوانمردی خویش باش و پا از گلیم خویش دراز مکن .
و رفت .
مرد سوار ایستاد و نگاه کرد تا مرد افلیج در نگاهش گم شد ، پس با نا امیدی پایجامه را تا زانو درید و خود را به شکل و شمایل مرد افلیج درآورد و در کنار جاده نشست .
از دور سواری برآمد. مرد سوار خود را به پریشانی و درماندگی زد.
سوار در صدا رس ایستاد.
مرد افلیج بود که بازگشته بود و با سرخوشی می خندید .
مرد سوار به دیدن مرد افلیج گفت : پشیمان شدی و برگشتی ؟
می دانستم که آیین جوانمردی بر تو اثر خواهد کرد.
مرد افلیج گفت : می بینم که زود آموخته شدی ، آن آیین ، تو را در باور نبود ، زبان ریا را کنار گزار ، من دیگر خام نخواهم شد .
تو که در اندر زمانی نتوانستی پیاده گی را تاب آوری ،چگونه بر آن بودی که من عمری پیاده بودن را برخود هموار کنم ؟
مرد سوار گفت: پشیمان نشدی ؟
مرد افلیج گفت : هرگز ، تا آن هنگام که بازی ، بازی پیادگان بود ، دنیا کوچک بود و زندگی را در کنار همین جاده در بر خود داشتم .اما وقتی اسب آمد ، دنیا فراخ شد ، دنیای کوچک من در زیر پاهای اسب تو خرد شد و از دست رفت و دنیای من شد اسب.
مرد سوار گفت : اگر پشیمان نشدی ، پس چرا بازگشتی ؟
مرد افلیج گفت : بازگشتم ببینم به غیر از آنچه مرا در نظر بود ، ترفند دیگری به نظر تو رسیده یا نه ؟ اکنون که دیدم اندیشه من بر تو فزونی بوده ، برای آنکه پایت به سان افلیجان به نظر آید ، مقداری گزنه بر آن بمال ، همانگونه که من به انجام رساندم .
اکنون میروم ، اما بدان هرگز به هیچکس نخواهم گفت :
جوانمردی تو یعنی اسب من ، باشد که تو هم بتوانی این بازی را با دیگران به انجام رسانی تا بر جوانمردی آنان سوار شوی.
و رفت .
آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست
داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می
مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
در حقیقت ما در بدو تولد شخصیتى آرمانى نداشتهایم و تربیت ما نقاط منفى بسیارى را در خود دارد، پس مسۆول ما در دوران تکلیف و بلوغ کیست؟
و چه کسى زیان خواهد دید اگر به همین حال باقى بمانیم؟ حقیقتاً ما به تربیت نیازمندیم ولى چه کسى ما را تربیت مىکند؟ قرآن بهترین وسیله براى تربیت ماست لذا هر کس باید خود را بر قرآن عرضه دارد تا به انحرافاتش پى برد.
مانعى که بر سر راه تربیت انسان قرار دارد عدم پذیرش این حقیقت است که هدف هدایت اوست در حالى که هر فردى پیش خود مىپندارد دیگران به چنین هدایتى نیاز دارند و خود از تعلیم و تربیت بىنیاز است و از همین رو فرد باید با خود باورى و ایمان اینچنین اندیشه و فکر نادرستى را کنار بگذارد داستانهاى قرآن و تمثیلهاى آن را آیینهاى تمام نما براى خود فرض کند و خود و اعمال خود را در آن ببیند و با آیینه قرآن مطابقت دهد، و این که اگر عمل خیر انجام دهد به پاداش مىرسد و اگر گناهى مرتکب شود عقوبت و کیفر او را در بر خواهد گرفت و به این ترتیب خود را در معرض آیات قرآنى قرار دهد تا بتواند خود را تربیت کند و به تزکیهخویش بپردازد.
از همین روست که در حدیث از امام جعفر صادق علیه السلام مىخوانیم که فرمود:
“هر یک از اصحاب محمّد صلى الله علیه و آله قرآن را در یک ماه یا کمتر مىخواندند ولى نباید قرآن را به سرعت خواند، بلکه باید به ترتیل خوانده شود و هرگاه به آیهاى برخوردید که در آن ذکر بهشت بود درآن توقّف و درنگ کنید و آن را از خداوند بطلبید و هرگاه به آیهاى برخوردید که در آن ذکر دوزخ بود توقّف کنید و از آن به خدا پناهبرید.(۴۰)” این درباره پاداش و عقاب است، امّا چگونه مىتوان با قصص قرآن نفس را تزکیه و از آلودگىها پاک کرد؟
امام صادق علیه السلام می فرماید: “بر شما باد تمسّک به قرآن، پسهرگاه آیهاى یافتید که پیشینیان با آن نجات یافتهاند آن را بگیرید و اگر آیهاى یافتید که پیشینیان با آن به هلاکت رسیدهاند از آن دورى کنید.(۴۱)”
بدین ترتیب مىتوانیم انحرافاتى که دل و درون ما را فراگرفته کشف کنیم و به وسیله قرآن به ارزیابى آنها بپردازیم همچنان که مىتوانیم آیات را به گونهاى فراگیرتر و عمیقتر درک کنیم، زیرا مقرون کردن قانون موجود در قرآن با تطبیق آنچه که ریشه در نفس دارد بهترین وسیله براى درک این هر دو امر است.
همانطور که قرآن دو بعد تزکیه و تعلیم را در بردارد شیوه تدبّر نیز چنین است، ولى ما آن دو را با یکدیگر ادغام مىکنیم تا بدینترتیب برنامهاى کامل تدارک دیده باشیم که شرح آن چنین است:
۱ – هدف از تدبّر، شکل دادن به شخصیّت خواننده و رسیدن به اهداف مشروع و شناخت حقّ و یافتن نیروى کافى براى اجراى آنمىباشد.
۲ – تدبّر یعنى تفکر منطقى در معناى حقیقى آیه در حالى که تفسیر به رأى یا جعل معنا براى آیه از این تفکر بىنیاز است و از سوى دیگرتدبّر واجب و تفسیر به رأى حرام است.
۳ – به محور تدبّر کند که پیرامون قوانین علمى است که آیات قرآن، آن را در بردارد و نیز جستجوى شیوههاى تربیتى که در آیات آمده است و در یک سخن شناخت ظاهر تربیت و باطن علم از قرآن.
۴ – محور تدبّر در حقایقى منحصر است که اندیشه متدبّر به آن راه مىیابد (که این محکم نامیده مىشود)، امّا آنچه را که متدبّر از درک آن عاجز است به کنارى مىنهد تا زمان درکش فرا رسد (و این همان متشابه است)
۵ – براى شناخت ظاهر لفظ قرآن باید به دو شرط به لغت رجوع شود:
الف – پاکسازى ذهن از رسوبات محیط محدود و تنگ و تکیه بر معناى زلال عربى آن.
ب – تفکر در ریشه اصلى که سایر معانى خاص از آن مشتق شدهاند و بدین ترتیب مىتوانیم موارد استعمال و کاربرد لفظ را جمع کنیم تامعناى مشترک میان آنها را بیابیم و آن را درک کنیم.
۶ – باید موارد استعمال لفظ قرآنى را جمع و مقایسه کنیم تا براساس سیاق هر یک به معناى مشترک میان آنها پى بریم.
۷ – هنگام تدبّر در هر آیه باید این سۆال را مطرح کنیم که چرا قرآن این کلمه را به کار گرفته و ویژگى این کلمه در میان کلمات مترادف چیست؟
۸ – باید در پى تفسیر صحیح باشیم و از منحصر کردن آیات قرآن در شأن نزول آن -یا تنها یک مورد تاریخى- بپرهیزیم و از مورد خاص آنبه نظایرش راه یابیم و درپى آن درخواهیم یافت که چه ویژگیهایىموجب نزول این آیه گشته است.
۹ – باید ظاهر قرآن را به هفت بخش) امر، تشویق، نهى، بیمدادن، قصص تاریخى، مثل هاى بیانى و جدل با دشمنان( تقسیم کنیمو پیش خود بیندیشیم که این آیه چند بخش آن را در بردارد؟
۱۰ – باید پیرامون ارتباط و پیوند دو جمله یا دو آیه یا مجموعه آیات با یکدیگر تدبّر و تفکر کنیم و درپى کشف دو نوع ارتباط باشیمکه عبارتند از:
الف – رابطه علمى به گونهاى که اوّلى سبب دومى یا هر دو مسبّب سبب سومى به شمار آیند.
ب – رابطه تربیتى به گونهاى که یکى مستوجب دیگرى شود تا این مجموعه شیوهاى کامل را براى تزکیه و تربیت فرد شکل دهد.
۱۱ – باید به صفات نفسانى و عقلى آراسته گردیم تا بتوانیم حقایق قرآنى را دریابیم، این حقایق عبارتند از:
الف – ایمان به وحى و این که آن سند میان ما و خداى ما و سخنى مستقیم است براى ما از سوى خالقمان.
ب – آمادگى بر اجراى تعالیم و تسلیم در برابر احکام آن حتّى درصورتى که مخالف منافع ما باشد یا با سنّتهاى گذشته و اندیشههاىجامعهمان تعارض داشته باشد.
ج – تکیه بر یک کانون در جستجوى حقیقت که آن را “تروّى” گویند -به مفهوم تدبّر عمیق- و در غیر این صورت مواد دیگر اینشیوه همچون پوست بدون مغز خواهد بود.
د – شجاعت توسّل به حقّ و اعتماد به اندیشه یا به واقعیّاتى که اندیشه به سوى آن هدایت مىکند.
۱۲ – باید حتّى در موضوعات قرآن کریم در پى تطبیق زنده آنباشیم و کسانى را جستجو کنیم که قرآن آنها را توصیف مىکند یااوضاعى که قرآن آن را تبیین مىدارد یا نتایجى که قرآن آن را بیانمىکند.
۱۳ – باید قرآن را درباره خود تطبیق کنیم تا هر آنچه را که کتاب خدا بیان داشته در خود بیابیم و از بلایایى که ممکن است به ما برسد بهراسیم .
شما هم وقتی به مهمانی میروید حتما دوست دارید که فرزندتان مانند بزرگترها به همه سلام کند و با ادب و احترام در جمع بنشیند و با همه احوالپرسی کند. نه تنها شما بلکه همه انسانها از بچههای با ادب و مبادی آداب خوششان میآید و دلشان میخواهد که فرزندان آنها هم چنین خصوصیاتی داشته باشند. اما اگر فرزند شما یکی از آنهایی باشد که اغلب فراموش میکند سلام کند و یا وقتی دیگران به او سلام میکنند به جای جواب دادن با بیمحلی رد میشود و یا پشت شما خودش را پنهان میکند، چه میکنید؟
سلامت نیوز لابد شما هم به دنبال راه و روشی میگردید که به او گفتن این کلمات ساده مودبانه اما زیبا و دوست داشتنی را یاد بدهید. ممکن است تعجب کنید از اینکه آموزش همین کارهای ساده و کوچک هم این قدر میتواند ظریف و پیچیده باشد. در این مقاله میخواهیم شما را با روشهای آموزش سلام و خداحافظی به کودکتان آشنا کنیم.اگر کودک شما اغلب سلام گفتن را فراموش میکند شما چه میکنید؟ ممکن است سعی کنید تا با تشویق او را به گفتن سلام وادار کنید! مثلا از او میپرسید؟« الان چی باید بگی؟» یا «کلمه جادویی در این زمان چیه؟» این روشی است که اغلب والدین به کار میبرند اما خیلی هم موفقیتآمیز نیست.
عمل بهتر از کلام
اغلب ما والدین عادت داریم به فرزندانمان بایدها و نبایدهای زیادی را تحمیل کنیم که خیلی از آنها را خودمان هم اجرا نمیکنیم. آن وقت است که هر چه میگویید میبینید فرزند شما پای تلویزیون نشسته و وقتی شما از سر کار بر میگردید حتی سرش را هم برای گفتن سلام به شما تکان نمیدهد. انتظار نداشته باشید فرزند شما هم مانند لقمان حکیم ادب را از بیادبان بیاموزد! بهتر است بدانید به جای هر روش آموزشی، لازم است خودتان الگو باشید. اگر شما هر وقت وارد منزل میشوید به اهل خانه بلند سلام بگویید و موقع رفتن خداحافظی فراموشتان نشود، فرزند شما هم همینها را یاد خواهد گرفت.
حتی نیاز نیست شما به او بگویید که چه موقع سلام میکنید و چه موقع خدانگهدار میگویید او ناخودآگاه از سن ۲ سالگی عادتهای شما را بر میگیرد و تقلید میکند. مثلا وقتی پدر وارد میشود اگر مادر به خوبی از او استقبال کرده و بگوید سلام خوبی خسته نباشی! آنوقت خواهید دید که فرزندتان همین کلمات را چگونه تکرار خواهد کرد. هنگام خارج شدن از منزل هم اگر ببیند بزرگترها برای هم آرزوی روز خوشی دارند او هم بعد از چندین بار مشاهده همین حرفها را تکرار خواهد کرد.لطفا و متشکرم هم از آن کلماتی هستند که همه والدین دوست دارند از زبان فرزندانشان بشنوند. شما هم اگر دوست دارید فرزندتان این کلمات را بکار ببرد، درصحبت با او زیاد از این کلمات استفاده کنید. مثلا هنگامی که از او میخواهید سر سفره بیاید بگویید «دخترم لطفا بیا سر میز! میخواهیم شام بخوریم. و وقتی او سریع به شما جواب داد و با خوشحالی سر میز حاضر شد به او بگویید ممنون که اینقدر زود حاضر شدی!» الگو بودن شما به او کمک میکند تا این عادت را یاد بگیرد.
پاداش بدهید
اگر فرزندتان هنگامی که از شما چیزی میخواهد از کلمه لطفا استفاده میکند حتما او را تشویق کنید. متشکرم معمولا کلمهای است که دیرتر از لطفا بر زبان کودکان جاری میشود. اما معمولا تا سن ۴-۵ سالگی کودک شروع به استفاده از این کلمه«متشکرم» میکند. بد نیست اگر گاهی با ملایمت و ملاطفت به او یادآوری کنید که اگر از عبارتهای مودبانه استفاده کند، انسانها تمایل بیشتری به برآوردن خواستههای او نشان خواهند داد. و به او بگویید که اگر از دیگران به خاطر کاری که کردهاند تشکر کند، آنها احساس بهتری خواهند داشت. کلمه دیگری که بسیار مفید است کلمه ببخشید است که شاید از همه این کلمات دیگر بیشتر به درد بخورد. اما اغلب والدین بیش از اندازه از این کلمه استفاده میکنند و کودکشان را مجبور میکنند در بدترین و بحرانیترین موقعیتها به خاطر کاری که کرده عذرخواهی کند. روانشناسان معتقدند بهتر است به جای اینکه کودک را وادار کنید طوطیوار کلماتی را تکرار کند، به او حس همدردی را یاد بدهید. از او نخواهید که بگوید متاسفم یا ببخشید. بلکه احساس تاسف را در او ایجاد کنید. تا خود به خود این کلمات از زبانش جاری شود. به او توضیح دهید که چرا کاری که انجام داده اشتباه بوده است. مثلا اگر ماشین کودک دیگری را گرفته و او گریه میکند به او بگویید: ببین چقدر این پسر ناراحت شده میخواهی یادت بدم چه کنی که او احساس بهتری پیدا کنه؟ بیا ماشینشو بهش بده و اشکشو با این دستمال پاک کن! اگر او از شما یا دیگران به خاطر کاری که کرده بود عذر خواهی کرد، او را تشویق کنید. لازم نیست به او جایزه بدهید؛ همین که او را در آغوش بگیرید و از او به خاطر همدردیاش تشکر کنید و به او نشان دهید که بیان تاسفش حال شما و دیگران را بهتر کرده، کافی است.
میزی برای همه خانواده
یکی دیگر از آدابی که والدین دوست دارند به فرزندانشان یاد بدهند عادات غذا خوردن و پشت میز نشستن در مهمانی و رستوران است. ممکن است این سوال برایتان پیش آمده باشد که از چه زمانی میتوان این آداب را به کودک یاد داد؟بهتر است با این ایده شروع کنید که وقت غذا خوردن وقت لذت بردن است و با آداب و رفتار خوب در هنگام این لذت میتوان زمان بیشتری را با خوشی و لذت طی کرد. لازم است با کودک خود درباره اهمیت رفتار خوب در همه جا صحبت کنید و او را تشویق کنید که تصمیم بگیرد خودش را به عنوان یک آدم مودب در بین دیگران معرفی کند. یادتان نرود که توقعاتتان باید واقعبینانه باشد. سپس درباره آداب کمی جدیت به خرج دهید تا این رفتار برای کودک عادت شود.از یک کودک ۳ ساله نباید انتظار داشته باشید بدون اینکه غذایش بریزد قاشق را در دهانش ببرد و بخورد. البته یادتان باشد هر عادتی با تکرار بیشتر بهتر جا میافتد. بنابراین تعجب نکنید اگر یک کودک ۲ ساله هم بتواند آداب غذا خوردن را تا حد زیادی اجرا کند. اگر چه احتمالا هنوز کودکی در این سن نمیداند که نباید چاقو را به دهان برد اما میتواند آداب اساسی را اجرا کند. البته این هم بستگی به این دارد که تازه ۲ ساله شده یا اینکه به مهدکودک میرود؟
آدابی برای ۲ سالهها
بعضی از آدابی که میتوان در این سنین به کودک آموخت و آنها را تشویق کرد تا درست انجام دهند:
شستن دستها قبل از نشستن سر میز یا سفره
نیاوردن اسباب بازی سر میز یا سفره
پرت نکردن و چنگ نزدن غذا
نکوبیدن قاشق چنگال روی میز
تف نکردن غذا
فریاد نزدن و ندویدن دور میز یا سفره غذا
استفاده از لطفا و ممنون هنگام سرو غذا
استفاده از قاشق و چنگال به جای انگشتان برای خوردن غذا
تشکر از تهیه کننده غذا و شکر گویی برای نعمتهای خدا قبل از بلند شدن از سر سفره
گذاشتن ظرف کثیف غذا در سینک ظرفشویی یاروی میز
اگر کودک کمی بزرگتر است و از اینکه مانند بزرگترها رفتار کند لذت میبرد میتوانید جزییات بیشتری را به او یاد بدهید. مثلا اینکه چگونه از دستمال برای تمیز نگه داشتن لباس و پاک کردن دور دهانش بعد از غذا استفاده کند. از او بخواهید تکههای غذا را کوچکتر گاز بزند و با دهان بسته غذا را بجود. نوشیدنیاش را هورت نکشد و با صدا نخورد. در این سن دیگر او میتواند صبر کند تا تمام افراد خانواده سر سفره حاضر شوند و سپس خوردن غذایش را شروع کند. او حتی میتواند درباره غذای مورد علاقهاش اظهار نظر کند و البته میتواند بداند که نباید نفرتش را از بعضی دیگر بیان کند.
زمانی برای ارتباط
در خیلی از جوامع زمان غذا خوردن فرصت مناسبی برای برقراری ارتباط با دیگران است و همین فرصت برای یادگیری مهارتهای ارتباطی وجود دارد بنابر این یادتان نرود که فرزندتان را هم در گفتگوهایی که دور میز غذا با هم دارید شرکت بدهید تا او هم کم کم این مهارتها را یاد بگیرد.همانطور که قبلا هم گفتیم بهترین روش برای آموزش این آداب این است که خودتان در عمل آن را اجرا کنید و به او نشان دهید که چگونه این آداب را اجرا کند. سر میز آرام صحبت کنید، داد نزنید و دعوا نکنید، هنگامی که غذایی را میخواهید از سمت دیگر سفره به شما بدهند، استفاده از کلمه لطفا و متشکرم را از یاد نبرید. هنگام غذا خوردن با تلفن صحبت نکنید، روزنامه نخوانید و تلویزیون تماشا نکنید. به کودک عملا نشان دهید که چگونه با رعایت آداب سفره و غذا خوردن میتواند به دیگران احترام بگذارد.
ثبات داشته باشید
با یکی دوبار نمیتوانید انتظار داشته باشید که فرزندتان رفتار خوب را یاد بگیرد. لازم است شما در رفتار خوب با ثبات باشید و همیشه این رفتار را اجرا کنید تا فرزند شما هم یاد بگیرد. تکرار و ثبات میتواند یک رفتار خوب را در کودک شما به تدریج تبدیل به یک عادت خوب کند. بنابراین وقتی یک رفتار خوب را به فرزندتان معرفی میکنید، انتظارات خود را به وضوح برایش بیان کنید و از یاد آوریهای ملایم برای تاکید استفاده کنید. مثلا وقتی با دست غذا را بر میدارد با آرامش قاشق را در دستش بگذارید و وقتی لیوان آبش را پر کردید بلافاصله به او بگویید ممنون تا برایش یاد آوری شود.هنگامی که فرزندتان سر سفره رفتار خوبی داشت، مثلا آرام نشسته بود و مودبانه غذا میخواست او را تشویق کنید ولی یادتان نرود که تشویق بیش از حد نکنید چون کودک احساس میکند زمان غذا خوردن مانند یک امتحان شخصی برای اوست و او مرکز همه توجهات در این زمان است. اجازه دهید کودک هنگام غذا خوردن احساس راحتی کند و معذب نباشد. درسهای خود را به تدریج یاد خواهد گرفت.